کوشش در تحصیل علم تا دم مرگ
شخصی با حال آشفته به حضور حضرت علی علیه السلام رسید عرض کرد: احساس می کنم
که تا ساعتی دیگر خواهم مرد.
فرمود: مرگ بیمی ندارد همه می میرند.
عرض کرد:
در این ساعت چه کاری کنم؟
فرمود: تحصیل علم کن!

پایداری میرزا مهدی نراقی در تحصیل علم
میرزا مهدی نراقی درایام تحصیل بی
نهایت فقیر و تهی دست بود به حدی که برای مطالعه قادر به تهیه چراغ روشنائی
نبود و می رفت از چراغهائی که در جاهای دیگر مدرسه بود استفاده میکرد و هیچ کس
از حال او با خبر نبود.
با این سختی و تنگی معاش در تحصیل علوم بقدری جدی و
کوشا بود که هر چه از وطنش به او نامه می رسید سرنامه را باز نمی
کرد و نمی
خواند و از ترس اینکه مبادا حرفی و مطلبی نوشته باشند که باعث تفرقه حواس و
مانع از درس باشد همه نامه ها را به طور دربسته در زیر فرش میگذاشت .
پدر او
بنام ابوذرازعاملین حکام بود ، تصادفا" او را کشتند، خبر قتل پدرش
را به او نوشتند آن مرحوم طبق معمول نامه را نخوانده به زیر فرش گذاشت . چون
بستگان او از او مأیوس شدند کاغذ به استادش نوشتند که واقعه را به او خبر
بدهند و او را برای اصلاح ورثه پدرش به نراق بفرستند .
چون مرحوم
نراقی به درس حاضر شد استاد را گرفته خاطر دید، عرض کرد: چرا مهموم و غصه دار
هستید؟
استاد جواب داد: شما باید به نراق بروید.
عرض کرد: برای چه؟
گفت: پدرت
مریض است.
مرحوم نراقی گفت: خداوند او را حفظ فرماید شما درس را شروع کنید.
استاد به کشته شدن پدر او تصریح کرد و امر کرد که حتما" باید به نراق حرکت
نماید ، آن مرحوم به نراق رفت و فقط سه روز آنجا ماند و دوباره برگشت و به
این ترتیب تحصیل کرد تا رسید به آن پایه از علم و فضل خارج از وصف.

شدت علاقه خواجه نصیر الدین طوسی به کسب علم
نوشته اند مرحوم خواجه نصیر الدین طوسی آنچنان به تحصیل علوم عقلی و دینی
علاقه داشت که شبها کمتر به خواب میرفت و کتب متنوع و گوناگون در نزد خود می
گذاشت.
اگر از یکی خسته می شد به دیگری می پرداخت و برای آنکه کسالت را از
خود دور سازد همیشه شبها نزد خود آب داشت و با آن رفع کسالت و خواب می کرد.
در این شبها و در این موقع بود که به کشف معضلات و مشکلات علمی نائل می آمد و
از شدت فرح و انبساطی که در آن حالت وی را رخ میداد فریاد میزد: « این ابناء
الملوک من هذه اللذه»
شاید خواجه نصیر در دو بیت شعر مشهور خود اشاره به
همین دوران شیرین زندگانی خود نموده که در خصوص اعتزال از لذائذ زندگی و بی
اعتنائی به وجود و عدم آن و تمرکز افکار در یک نقطه و هدف عالی یعنی مطالعه و
درس، میفرماید:
لذات دنیوی همه هیچ است نزد من در خاطر از تغییر آن هیچ ترس نیست
روز تنعم و شب عیش و طرب مرا غیر از شب مطالعه و روز درس نیست

حاج ملا هادی سبزواری در کرمان
گویند حاج ملا هادی سبزواری در ایام تحصیل خود به کرمان رفت و بدون آنکه
کسی او را بشناسد وارد مدرسه ای شد.
از متولی مدرسه درخواست حجره نمود متولی
که حاجی را نمی شناخت گفت آیا طلبه هستی؟
حاجی در جواب گفت: نه.
متولی گفت:
ما حجره را به طلبه می دهیم.
بالاخره متولی را راضی کرد که در گوشه حجره او
استراحت نماید بشرط انکه در کارهای مدرسه به خادم کمک نماید.
حکیم سبزواری گاه
گاهی هم در مباحثه طلبه ها شرکت می کرد تا پس از چندی با دختر همان خادم
مدرسه ازدواج نمود و بعد از چند سالی با زن و بچه به سبزوار برگشت .
سالها
گذشت که شهرت حاجی روز به روز زیادتر گردید و از اطراف برای تحصیل حکمت و
فلسفه به سبزوار هجوم آوردند طلاب کرمانی به درس حکیم حاضر شدند و در مدرسه
منتظر حکیم بودند که حکیم تشریف آورده منبر رفت و مشغول درس شدند.
طلاب کرمانی
که او را دیدند فهمیدند که او همان داماد خادم مدرسه کرمان است از آن که او
را در آن مدت نشناخته و از مقام علمی او بی خبر بوده اند متأثر شده با
هم بلند بلند حرف می زدند به طوری که حواس سایر طلاب را پراکنده ساختند.
پس
از آنکه درس تمام شد و استاد از مدرسه تشریف برد طلاب سبزوار به طلاب کرمان
اعتراض کردند، طلاب کرمانی داستان را از اول نقل کردند وهمه دانستند که آن
حکیم بزرگوار مدتی را در حالت گمنامی سپری کرده است.
شهید مدرس و دو روز کارگری در هفته!
شهید مدرس در اوائل جوانی که در مدرسه علمیه اصفهان دوران طلبگی و تحصیل خود
را می گذراند روزهای پنجشنبه و جمعه به کارگری می رفت و مزد این دو روز را
صرف هزینه پنج روز تحصیل خود می نمود.

اراده و پشتکار مرحوم حجت
مرحوم آیت الله سید محمد حجت کوه کمری عشق فراوانی به مطالعه کتب داشت و در این
زمینه احساس خستگی به او راه نمی یافت و عادت ایشان چنین بوده که هر سه چهار
سال یک بار تمام کتب درسی حوزه را از مقامات گرفته تا کفایه بدقت مطالعه می
کردند .

استقامت مرحوم امین( صاحب اعیان الشیعه) در دوران تحصیل
مرحوم امین در شرح احوال خود در دوران تحصیل و تدریس در نجف اشرف حکایت کرده
است:
در عراق سه سال قحطی و گرانی به وجود آمد و هم زمان با آن در لبنان ( جبل
عامل) هم قحطی شده بود و در سال فقط پنج لیره عثمانی برای ما که آن موقع هفت
سر عائله بودیم می آمد و به جائی نمی رسید.
از هیچ جای دیگری هم چیزی به ما نمی رسید .
پس در سال
اول قسمتی از لوازم منزل را که می شد از آن دست کشید فروختيم و در مخارج قناعت
به کم و اکتفاء به اغذیه نامناسب را در پیش گرفتیم.
سال اول با قحطی و گرانی
روز افزون در عراق و لبنان گذشت و ما همچنان به درس و بحث مشغول بودیم و از
مراجعه و استمداد از این و آن روی گردان بودیم و به گرانی و کمبود اعتنائی
نمی کردیم. مثل اینکه وضع عادی است.
در سال دوم، قمستی از کتاب هائی را که
ممکن بود بفروشیم فروختیم و آن سال را گذراندیم و در سال سوم، زیورآلات
خانواده را فروختیم و سال چهارم آمد در حالی که ما هیچ چیز برای فروختن و
امرار معاش نداشتیم و قحطی و گرانی هم همچنان ادامه داشت ما نیز بدون اعتناء
به آن وضع به مطالعات و درس و بحث خود مشغول بودیم.
خدا نیز ما را به حال خودمان رها نکرد و به فضل جاری و همیشگی اش ما را متنعم
ساخت یک روز عصر که در منزل مشغول مطالعه بودم با صدای در برخاستم و در را
باز کردم دیدم شیخ عبداللطیف العاملی الحداثی رحمة الله است.
نامه ای به من
داد. آن نامه از مردی بنام شیخ محمد سلامه عاملی بود.
در آن نامه نوشته بود
که: « حاج حسین مقدار ده لیره یا بیشتر، لیره طلای عثمانی به من داده است تا
آن را برای شما بفرستم...» و من نه حاج حسین را می شناختم و نه تا آن وقت از
شیخ محمد سلامه چنین سابقه ای دیده بودم. دانستم که این قضیه کار خدا است ...
.

دقت آیت الله بروجردی در تحصیل شاگردان
استاد فاضل موحدی از پدرشان نقل کردند که :
روزی همراه آیة الله بروجردی برای
درس می رفتیم از بازارخان که خارج شدیم ، آقا دید یکی از طلاب بطرف دیگری غیر
از سمت درس حرکت می کند.
با تعجب فرمود این آقا در این موقع درس به کجا می رود
و چه کاری دارد که از درس مهمتر است که درس را ترک می کند؟
آن آقا مرحوم شهید
مطهری بود. یکی از آقایان که همراه بود بعدا" وقتی که فرمایش آیه الله
بروجردی را به آقای مطهری گفته بود جواب داده بود من آن روز یک کار ضروری
داشتم به دنبال آن می رفتم و من نمی دانستم که آقا این قدر حرکات مرا زیر نظر
داشته و تا این حد به تحصیل و درس خواندن توجه و دقت دارند.

بیهوشی در پای درس
در پاورقی کتاب تعلیم و تعلم صفحه 76 آمده است:
از
شادروان استاد جلال همائی نقل شده که در مصاحبه رادیوئی می گفت :
من با مرحوم آیة
الله حاج شیخ هاشم قزوینی که از اساتید حوزه علمیه مشهد بود در دوران جوانی
در اصفهان همدرس بودیم روزی در اثنای مباحثه ناگهان حال ایشان منقلب شد و
بیهوش بر زمین افتاد .
ما با وحشت و اضطراب طبیبی را به
بالین او آوردیم ، طبیب پس از معاینه لازم دستور داد به او شربت قند دادیم
خوشبختانه مفید واقع شد بیمار چشمان خود را باز کرد بلافاصله کتاب را برداشت
و پرسید از کجا ماند؟!
جالب تر آنکه طبیب چون از حجره بیرون رفت مرا با اشاره
به نزد خویش طلبید و محرمانه به من گفت بیهوشی شیخ از گرسنگی است هر چه زودتر
غذائی به او برسانید .
چون ما تحقیق کردیم معلوم شد دو روز بوده ایشان غذا نخورده بود .

علماء شیعه زحمت ها کشیده اند...
نویسنده کتاب لمعات می گوید:
استاد ما جناب شیخ حسن ( فرزند مرحوم شیخ جعفر صاحب
کتاب کشف الغطاء ) روزی فرمود :
شیخ کبیر شبها پس از اندک خوابی برمی
خاست و تا موقع نماز شب به مطالعه می پرداخت بعد به نماز و تضرع و مناجات
مشغول می شد تا هنگام سپیده صبح.
شبی ناله و گريه او را شنیدیم و مثل این بود که بر سر و روی خود می زد . ما
برادران متوحش شده به خدمتش دویدیم او را با حالت منقلب مشاهده کردیم که
دامنش از اشک دیدگانش تر شده بود و به سر و صورت خود می زد.
ما دست او را گرفتیم
و چگونگی این حالت را از او پرسیدیم .
فرمود از من خطائی سر زده زیرا اول شب مسأله فقهیه
ای در نظرم بود که علماء اعلام حکم آن بیان کرده اند .
می خواستم دلیل آن را از
احادیث اهل بیت علیهم السلام ملاحظه کنم چند ساعت کتب اخبار را ملاحظه کردم
پیدا نکردم از کمال خستگی گفتم خدای تعالی علما را جزای خیر دهد حکمی کرده
اند بدون دلیل.
سپس خوابیدم در عالم خواب دیدم برای زیارت حضرت امیر علیه
السلام روانه حرم مطهر هستم چون به کفشداری رسیدم نگاه کردم دیدم که
جلوی ایوان ، فرش است و منبر بلند پایه ای در صدر مجلس زده شده و شخص موقری با
صورتی نورانی بر بالای منبر قرار گرفته مشغول درس دادن است و ایوان پر
بود از علمای اعلام .
از کسی پرسیدم این جماعت کیستند و آن آقای مدرس کیست؟
گفت
او محقق اول صاحب شرایع است و این جماعت علمای امامیه اند من خرسند شدم و با
خوشحالی جلو منبر رفته ، به محقق سلام کردم و متوقع بودم که ایشان هم به من
اعتنائی و التفاتی کنند .
دیدم هیچ توجهی نمی کنند و جواب سلامم را با کمال بی
توجهی دادند .
من ناراحت شده گله کردم عرض کردم مگر من از علمای امامیه نیستم؟
دیدم محقق با کمال خشونت فرمود : ای جعفر علمای امامیه زحمتها کشیده اند تا
اخبار ائمه اطهار را از اطراف بلاد از روایان جمع نموده اند و هر حدیثی را هم
در محل خود نوشته اند با اسامی روات و احوال راویان و تصحیح و توثیق و تضعیف
آنها ، تا آنکه امثال شما بدون زحمت و مشقت دلیل احکام را ببینید .
شما بقدر چهار
ساعت بر روی فرش نشسته و چند کتاب از کتب حاضر را ملاحظه نموده و تمام کتب
موجوده حاضره خود را هنوز ندیده به علماء اعتراض کردی و نسبت دادی که فتوی
داده اند بدن مستند و حال آنکه همین مرد حاضر که در پای منبر نشسته است در
چند موضع از کتاب خود حدیث این حکم را نوشته و در میان کتب شما نیز این کتاب
حاضر است و مؤلف آن همین شخص است که ملا محسن فیض نام دارد .
در این هنگام از
کلام محقق لرزه بر اندامم افتاد و از خواب جستم و از گناه خود و ندامت و
پشیمانی به این حالت افتاده ام .
شرط مقدس اردبیلی برای هم حجره شدن با یک طلبه
مرحوم مقدس اردبیلی در حجره ای تنها زندگی می کرد.
یکی از طلاب مدرسه مایل شد
که با مقدس هم حجره باشد و در این باره با شیخ حرف زد ، شیخ قبول نکرد او زیاد
اصرار و التماس نمود.
شیخ فرمود : قبول می کنم با این شرط که هر چه از حال من
اطلاع پیدا کنی به کسی نگوئی و اظهار نکنی.
آن مرد قبول کرد. مدتی با هم بودند تا آنکه زمانی رسید که هر دو مبتلا به
تنگی معاش شدند به حدی که قوت لایموت هم نداشتند و به کسی هم اظهار نمیکردند، تا آنکه آثار ضعف و ناتوانی از چهره آن مرد نمودار شد در آن حال کسی
از کنار آن مرد عبور کرد .
حال او را دید و علت ضعف و بی حالی او را پرسید، او چیزی
نگفت ولی عابر زیاد اصرار ورزید و التماس نمود که علت را بگوید.
آن مرد قضیه
را فاش کرد که ما دو نفر طلبه علم دین مدت زیادی است غذا نخورده ایم .
آن شخص
تا مطلع شد رفت غذائی تهیه کرده با مقداری وجه به آن طلبه داد و گفت نصف این
غذا و پول مال تو و نصف دیگر را به رفیقت بده.
وقتی که مقدس وارد حجره شد و
آنها را دید سؤال کرد که از کجا رسیده، آن طلبه حکایت را نقل کرد . مقدس فرمود
دیگر هنگام جدائی ما شد.
پس آن غذا را خوردند اتفاقا" همان شب مقدس محتلم شد
پس زود بلند شد رفت حمام که به نماز شب برسد.
در حمام بسته بود حمامی در را
قبل از وقت باز نکرد مقدس به اجرت حمام افزود باز قبول نکرد آن قدر افزود که
رسید به آن مقداری که از آن وجه سهمش شده بود.
حمامی در را باز کرد ، تمامی آن
وجه را داده غسل کرد نماز شب را بجا آورد .

ملا محمد صالح مازندرانی وایستادگی در برابر فقر
پدر ملا محمد صالح مازندرانی گرفتار فقر بود.
روزی به ملا صالح فرمود
که من دیگر نمی توانم مخارج تو را تحمل نمایم تو خودت برای معاش فکری کن .
ملا
صالح ناچار به شهر اصفهان مهاجرت کرد و در یکی از مدرسه های آن شهر ساکن شد
آن مدرسه موقوفه ای داشت که به هر نفر در روز دو غاز می رسید که کفایت زندگی
روزانه را نمی کرد .
مدتی در روشنائی چراغ بیت الخلاء مطالعه می کرد با این
گرفتاری و سختی استقامت کرد و به تحصیل خود ادامه داد تا به حدی از فضل و علم
رسید که توانست به درس ملا محمد تقی مجلسی شرکت کند که پس از مدتی یکی از
شاگردان مبرز و فوق العاده فاضل گردد و در جرح و تعدیل مسائل چنان مهارت پیدا
کرد که در نزد استاد مورد اعتماد گشته و مرتبت و منزلت بزرگی بدست آورد ، که
داستان آن چنین است :
مرحوم ملا صالح از شدت کهنگی
لباس خجالت می کشید که در مجلس درس استاد شرکت کند بلکه می آمد در بیرون در مدرسه می
نشست و به درس استاد گوش می داد و آنچه تحقیق می کرد بر برگ چنار می نوشت.
طلاب
گمان می کردند که او برای گدائی آمده که چیزی بگیرد تا آنکه در یکی از ایام
مسأله ای بر استادش ( ملا محمد تقی مجلسی) مشکل شد، حل آن را به روز دیگر
حواله کرد روز دیگر هم آن مشکل حل نشد ، به روز سوم حواله شد .
در این اثناء، یکی
از شاگردان گذارش به بیرون مدرسه افتاد دید که ملا صالح عبا را بسر خود پیچیده و
برگ درخت چنار زیادی سیاه کرده و در پیش روی ریخته است .
این شخص بر او وارد شد،
ملا صالح برای اینکه زیر جامعه نداشت برای او تواضع نکرد پس آن شخص دو
سه برگ چنار را برداشته دید در آن حل مسأله استاد نوشته شده است .
روز سوم به
مجلس درس رفته مسأله مطرح شد ولی کسی نتوانست حل کند پس آن شاگرد شروع کرد به
بیان کردن حل مسأله .
ملا محمد تقی تعجب کرد و با اصرار گفت این جواب از تو
نیست و از کسی دیگر یاد گرفته ای آخر الامر آن طلبه قضیه ملا صالح را نقل کرد
.
مرحوم مجلسی ، چون از کیفیت حال ملا صالح آگاه شد و دید در بیرون در مدرسه نشسته
فوری فرستاد لباسی برای او حاضر ساخته و او را به داخل مدرسه خواست .
تحقیق
این اشکال را شفاها" از او شنید ، پس برای او مقرری و ماهانه تعیین کرد
و در درس ايشان جايگاهی ويژه یافت .
****
ملا محمد
به ازدواج مایل بود، استادش مرحوم مجلسی یک روز بعد از درس به او فرمود
اگر اجازه بدهی برای تو همسری در نظر بگیرم. ملا صالح اذن داد.
مرحوم مجلسی
داخل خانه شد. دختر فاضله و عالمه اش آمنه بگم را که در علوم به حد کمال
رسیده بود خواست و فرمود:
ای دخترم همسری برای تو در نظر گرفته ام که بی نهایت
فقیر و نیز بی نهایت فاضل و عالم و با تقوی است اکنون موقوف به اجازه توست.
آمنه بگم عرض کرد:
فقیر برای مرد عیب نیست. پس مرحوم مجلسی، مجلسی برپا کرد
دخترش آمنه بگم را برای ملا محمد صالح عقد کرد .
چون شب عروسی ملا محمد صالح
برقع از صورت عروس برداشت و به او نظر کرد به جهت شکر خداوند به گوشه ای از
اطاق رفته مشغول حمد الهی شد.
پس مشغول مطالعه شد که درسهایش را حاضر نماید
اتفاقا" مسأله مشکله ای پیش آمده بود که ملا در آن درمانده بود تا اینکه صبح
شد بلند شد رفت به مسجد برای درس، عروس کاغذی برداشت و آن مسأله را کاملا" حل
نموده به روی کاغذ نوشت و در میان کتاب گذاشت .
ملا صالح وقتی از درس برگشت کتاب
را باز کرد دید مسأله بوسیله همسرش حل شده از این جهت که همسرش عالمه است و
این اندازه در فضل و دانش کامل است بسیار خوشحال شد و به سجده شکر افتاد .

استقامت و سخت کوشی در مذاکرات علمی
صاحب تکلمه فرموده است :
جناب حاج کریم، فراش صحن مطهر سیدالشهداء علیه السلام گفت :
من در سن بیست سالگی که در صحن خدمت می کردم یک شب
منادی صحن ندا داد که درهای حرم بسته می شود، دیدم جناب آقای بهبهانی و شیخ
یوسف بحرانی که با هم مشغول مباحثه علمی بودند از داخل حرم بیرون آمدند و در
رواق مطهر ایستادند و باز مشغول مذاکره شدند تا آنکه منادی دوباره ندا داد که
درهای صحن بسته می شود .
آن دو از درب قبله از صحن خارج شدند و در پشت در به
مذاکره خود ادامه دادند، تا اینکه نزدیک صبح که من برای گشودن درهای صحن مطهر
آمدم دیدم هنوز ایستاده مباحثه می کنند.
من از دیدن آن حال مبهوت گشتم.
پس
شیخ یوسف که امام جماعت بود رفت برای نماز.
آقای بهبهانی هم عبای خود را پهن
کرد و نمازش را خواند و به خانه خود رفت.

ارزش علم و احترام معلم نزد فخر رازی
در کتاب « معجم الادباء» از ابوطالب عزیز الدین از ادباء و علماء
قرن ششم هجری نقل شده است که :
در زمانی که فخر رازی به مرو آمده بود
منزلتی بزرگ و آوازه ای بلند و ابهتی عظیم داشت به نحوی که به احترام او کسی
سخنش را قطع نمی کرد و در مقابل او نفس نمی کشید.
من برای استفاده از محضر او
به محضرش آمد و شد داشتم.
روزی به من گفت: دوست دارم برای من درباره سلسله نسب
طالبیون ( فرزند ابوطالب) کتابی بنویسی تا آن را بخوانم چون نمی خواهم در این
مورد جاهل باشم.
گفتم می خواهید به صورت مشجر انساب ایشان را ترسیم کنم با یه
صورت نثر بنویسم؟
گفت: من چیزی می خواهم که آن را حفظ و از بر کنم و نوشته
مشجر قابل حفظ کردن نیست، گفتم: سمعا" و طاعة"
رفتم و کتابی را که اسم آن
را « الفخری» گذاشتم نوشتم و برایش بردم.
چون آن کتاب را دید از مسند شخصی
خودش پائین آمد و بر بوریائی که در آنجا بود نشست و به من گفت تو بر این مسند
بنشین.
من نشستن بر آن مسند را در حضور او جسارت دانستم ولی او با نهیبی سخت
مرا مخاطب ساخت و گفت در جائی که من می گویم بنشین.
از مهابت او بی اختیار در
جائی که گفته بود نشستم و او در مقابل من نشست و آن کتاب را در حضور من
قرائت کرد و مواردی را که برایش نامفهوم و پیچیده بود از من سؤال می کرد تا
اینکه تمام کتاب را نزد من خواند و سپس به من گفت:
اکنون در هر کجا که می
خواهی بنشینی بنشین، که همانا این کتاب علم است و تو در این علم استاد من
هستی و من شاگرد تو که در حضورت شاگردی می کنم و استفاده می کنم و از ادب
نیست که شاگرد جز روبروی استاد در جای دیگری بنشیند.
پس من برخاستم و او در مسند خود نشست و من بر بوریائی که او نشسته بود نشستم
و به قرائت در حضور او پرداختم».
 |