ظلم در حق کودک معصوم
رضایت پدر خود را جلب كنید!
حل مشكلات با نماز امام زمان ارواحنا فداه
رعایت حقوق خانواده
سفارش به یك دوبیتی راجع به حضرت ابوالفضل (علیهالسلام)
باید به ائمه (علیهالسلام) رجوع كرد
جواز دل شكستن
مهربانی با مادر
سلام از طرف حضرت امیر (علیهالسلام)
تولی و تبری
زیارت به نیابت مادر
 ظلم در حق کودک معصوم
استاد محمد علی مجاهدی نقل کرده اند :
یک سال به اتفاق همسر و دختر چهار سالهام عازم مشهد مقدس شده بودیم. در همان
روز ورود به مشهد بلافاصله پس از عتبه بوسی حضرت ثامن الائمه
علی بن موسی الرضا – علیها آلاف التحیه و الثنا – توفیق زیارت آقای
مجتهدی را پیدا كردیم.
دخترم لباس عربی چین داری به تن داشت و درحیاط خانه سرگرم بازی بود.
آقای مجتهدی رو به من و همسرم كرده، فرمودند: چرا در حق این كودك معصوم
ظلم میكنید؟!
شنیدن جمله عتاب آمیز آن مرد خدا برای ما بسیار سنگین آمد! زیرا در
حد توانی كه داشتیم چیزی از دخترمان فرو گذار نمیكردیم.
هنگامی كه آن مرد خدا تعجب ما را دید، فرمود: این بچه دارد از بین میرود!
طبیعت كودك خیلی لطیف است و تاب چشم زخم ندارد!
از شنیدن این مطلب، تعجب من و همسرم بیشتر شد زیرا به چشم خود
میدیدیم كه دخترمان با شادی كودكانه خود سرگرم بازی كردن است و مشكلی ندارد!
دقایقی گذشت ناگهان دخترم نقش زمین شد و رنگ چهرهاش تغییر كرد و نفسش به
شماره افتاد! من و همسرم از دیدن این صحنه به اندازهای دست و پای خود را گم
كرده بودیم كه نمیدانستیم چه باید بكنیم؟!
حضرت آقای مجتهدی آمدند و دخترم را در آغوش گرفتند و در حالی كه ذكری را
زمزمه میكردند، بر روی او میدمیدند!
دخترم پس از چند دقیقهای، رفته رفته حالت طبیعی خود را پیدا كرد و باز سرگرم
شیطنتهای كودكانه خود شد!
حضرت آقای مجتهدی در حالی كه ما را به صرف میوه دعوت میكردند، رو به همسرم
كرده فرمودند: خانم همشیره! لزومی ندارد كه این لباس زیبا را بر تن این
كودك كه خود بسیار زیبا است بپوشانید و بعد او را از میان كوچه و بازار عبور
دهید و نظر مردم را به طرف او جلب كنید! وآنگهی چرا به هنگام بیرون آمدن از
خانه صدقه ندادید؟! می دانید كه صدقه، رفع بلا میكند!
آن مرد خدا راست میگفت. هنگامی كه به دیدار او میرفتیم در بین راه
بسیاری از افراد دختر خردسالم را به هم نشان میدادند و سرگرم تماشای او
میشدند و ما از این مطلب غافل بودیم كه به دست خودمان داریم برای او درد سر
ایجاد میكنیم! ضمناً آن روز فراموش كرده بودیم برای سلامتی او صدقه بدهیم.
رضایت پدر خود را جلب كنید!
مرحوم كاشانی مردی وارسته و راه رفته و كریم النفس بود. منزل ایشان در كوی
آب و برق مشهد، خانه امید دوستان آل الله به شمار میرفت و ایشان غالباً
میزبان افراد بیشماری در طول هفته بودند و سفره این مرد عارف همیشه گسترده
بود.
ایشان نقل می کردند :
جوانی مرتباً به سراغ من میآمد و از بی سروسامانی زندگی خود شكوه داشت ومن
آنچه به نظرم میرسید از او دریغ نمیكردم ولی گره از كار او گشوده نمیشد!
شبی از من دعوت شد تا در مراسم میلاد مبارك حضرت علی (علیه السلام) شركت كنم،
و من به آن جوان گفتم كه امشب، شب برات است با من همراه باش تا ببینم چه می
شود؟!
مجلس بسیار باشكوهی بود و از طبقات مختلف در آن شركت كرده بودند مداحان یكی
پس از دیگری مدیحه خوانی میكردند و میرفتند. ساعتی از شروع مجلس گذشته بود
كه آقای مجتهدی آمدند و در كنار من نشستند.
آن جوان از احترام من به ایشان دریافت كه او باید مرد صاحب نفسی باشد، لذا
مرتباً از من میخواست كه مشكل او را با آقای مجتهدی در میان بگذارم تا بلكه
فرجی شود.
آن جوان را به ایشان معرفی كردم و گفتم:
مدتی است كه با گرفتاریها دست و پنجه نرم میكند ولی از پس آنها برنمیآید!
امشب، شب عزیزی است اگر در حق او لطفی كنید ممنون خواهم شد.
آقای مجتهدی نگاه نافذ خود را به صورت او دوختند و پس از چند لحظه درنگ به او
فرمودند: شما باید رضایت پدر خود را جلب كنید!
جوان گفت:
پدرم، دو سال است كه مرده است!
گفتند: و گرفتاری شما هم از دو سال پیش شروع شدهاست! مگر فراموش كردهای
كه در آن روز آخر در میان شما چه گذشته است؟! شما در ساعات آخرین عمر پدرتان
به سختی او را رنجاندید و پدر خود را در آن ساعات بحرانی به حالت قهر تنها
گذاشتید!
جوان در حالی كه عرق شرم بر سر و رویش نشسته بود، رو به من كرده، گفت: آقا
درست میگویند! نبایستی او را تنها میگذاشتم! آخر من تنها پسر او بودم! چه
اشتباه بزرگی مرتكب شدهام!
آقای كاشانی میگفتند كه آقای مجتهدی دقایقی بعد، دستوری به آن جوان دادند و
از ما خداحافظی كردند و رفتند.
آن جوان با به كار بستن دستور ایشان، در عرض یك ماه، زندگیاش سر و سامان خوبی
گرفت و هنوز هم با آرامش و در كمال راحتی زندگی میكند و دعا گوی آن مرد
خداست.
آقای كاشانی نگفتند كه دستور حضرت آقای مجتهدی برای رفع مشكلی كه آن جوان
داشت چه بود ولی گفتند كه آن جوان چند شب بعد از آن ملاقات، پدرش را در خواب
میبیند و به او میگوید كه دیگر از تو ناراضی نیستم، تو با این كار خود مشكل
بزرگی را از پیش پای من در عالم برزخ برداشتی!
 حل مشكلات با نماز امام زمان ارواحنا فداه
جناب آقای حاج فتحعلی میگفتند:
زمانی به جهت مشاغل كسبی مجبور به مسافرت به كشورهای آلمان، فرانسه، انگلیس و
سوریه شدم و برای اینكه از غذاهای آنجا مصرف نكنم مقداری كنسرو با خود
برداشتم، در این موقع خدمت آقای مجتهدی رسیده و به ایشان عرض كردم، اجازه
میدهید به این كشورها مسافرت كنم؟
فرمودند: بله آقاجان، اگر شما نروید پس چه كسی برود؟
سپس به ایشان عرض كردم، در این مسافرت چه كنم كه درمانده نشوم و در امان
باشم؟
فرمودند:
به هر كشوری كه رسیدید، هر روز دو ركعت نماز توسل به حضرت ولی عصر
(علیهالسلام) بخوانید.
وقتی به آلمان، فرانسه و انگلستان رفتم، هر روز نماز توسل را میخواندم و
كارهایم خیلی سریع انجام میگرفت، تا اینكه به سوریه آمدم و با خود گفتم:
اینجا كشور سوریه است و مسلمان میباشند و احتیاجی به نماز توسل نیست، هنگامی
كه میخواستم از سوریه به ایران بیایم، به فرودگاه رفتم، گفتند:
تا یك ماه تمام پروازهای ایران مسدود میباشد، وقتی به هتل برگشتم، بسیار
ناراحت بودم كه ناگهان ملهم شدم نماز توسل به حضرت را بخوانم.
فوراً برخاستم و دو ركعت نماز توسل به حضرت را خواندم و مجدداً به فرودگاه
رفتم، همینكه به فرودگاه رسیدم گفتند: یك پرواز ویژه برای ایران گذاشته شده
است و من متوجه شدم كه این به بركت نماز توسل به حضرت بودهاست.
 رعایت حقوق خانواده
جناب سیدمحمد احمدزاده میگفتند:
زمانی كه آقای مجتهدی در مشهد به سر میبردند، بنده كلیدی از محل سكونت ایشان
داشتم و هر شب سری به آقا میزدم و مدتی از شب را در محضر ایشان سپری
میكردم، آنگاه به خانه میرفتم،
یك شب مقداری نان تهیه كرده و برای ایشان بردم، اما هنگامی كه می خواستم با
كلید خود درب را باز كنم، ملهم شدم كه زنگ بزنم و درب را با كلید باز نكنم،
وقتی زنگ را زدم، آقا درب را باز نموده و فرمودند: چه كار دارید، عرض كردم
میخوام داخل شوم.
فرمودند: خیر.
عرض كردم برای شما نان تهیه كردهام، فرمودند: ما به نان احتیاجی نداریم.
بنده هم از اینكه آقا از من دلگیر شده بودند، سخت ناراحت شده و به خانه رفتم
وقتی به منزل رسیدم، عیالم گفت: چه عجب امشب زود به خانه آمدهاید؟!
گفتم چطور؟ گفت:
امروز عصر به حرم مطهر حضرت رضا (علیهالسلام) رفتم و شكایت شما را به حضرت
نمودم و عرض كردم: آقا جان؛ سیدمحمد این بچهها را نزد من میگذارد و خودش به
دنبال تفریحش میرود و دیر وقت به منزل میآید و اصلاً به فكر من نیست.
آقای احمدزاده میگفتند: در این موقع متوجه شدم كه چرا آقای مجتهدی مرا
نپذیرفتند.
روز بعد كه خدمت آقای مجتهدی رسیدم فرمودند: آقا سیدمحمدجان، چرا
شما عیالتان را ناراحت كردهاید، ایشان دیروز از شما به حضرت رضا
(علیهالسلام) شكایت كرده بودند، سپس مبلغی پول به من داده و فرمودند: كادویی
بخرید و برای همسرتان ببرید تا دلگیری ایشان از شما برطرف شود.
 سفارش به یك دوبیتی راجع به حضرت ابوالفضل (علیهالسلام)
جناب آقای حسنی تعریف كردند:
روزی همراه بعضی از دوستان جهت زیارت آقای مجتهدی به قزوین رفتیم، محل سكونت
ایشان منزل آقای حاج فتحعلی بود.
بعد از اینكه لحظاتی را در خدمتشان سپری كردیم، خطاب به جناب حاج فتحعلی
فرمودند: كاغذ و قلمی تهیه كنید تا یك دو بیتی درباره حضرت ابوالفضل
(علیهالسلام) بگویم
حاج علی آقا یك برگ كاغذ و قلمی به ایشان دادند.
پشت كاغذ مقدار اندكی خط خوردگی داشت، هنگامی كه آقا آنرا گرفته و مشاهده
نمودند فرمودند: اسم حضرت را بر روی كاغذ
قلم خورده نمینویسند.
این بیان و اظهار ایشان نشانگر نهایت ادب و احترام نسبت به اهل بیت عصمت و
طهارت (علیهم السلام) بود.
به هر حال حاج علی آقا فوراً كاغذی كاملاً تمیز مهیا نمودند، آنگاه آقای
مجتهدی گفتند:
حضرت ولی عصر (ارواحنافداه) میفرمایند: هر كس با این دو بیت شعر متوسل
به عمویم قمر منیر بنی هاشم حضرت عباس (علیهالسلام) بشود
حتما حاجتش برآورده خواهد شد،
و سپس شروع به خواندن بیت اول كردند و در فاصله بین بیت اول و دوم حدود
نیم ساعت با شدت تمام میگریستند، آنگاه بیت دوم را خواندند و باز حدود نیم
ساعت شدیداً گریه كردند، آنگاه دو بیتی را روی كاغذ نوشتیم كه عبارت بود از:
باید به ائمه (علیهالسلام) رجوع كرد
جناب حاج سیدجلال رییسالسادات نقل كردند:
در ایامی كه آقای مجتهدی منزل ما تشریف داشتند، خانمی از اهالی تهران نزد من
آمده و تقاضا كرد او را نزد آقای مجتهدی ببرم، هنگامی كه علت آن را از وی
جویا شدم گفت قرار است چند روز دیگر به خاطر سرطان حنجره عمل جراحی كنم،
اكنون خبردار شدهام كه شخصی با این نام در خانه شما تشریف دارند كه
میتوانند مریضها را شفا دهند، به این جهت میخواهم ایشان را ملاقات كنم.
بنده پیام او را به آقای مجتهدی رساندم و ایشان اجازه ورود دادند، هنگامی كه
آن زن داخل خانه شد به محض دیدن آقا خود را بر روی خاك انداخت و شروع به گریه
و زاری نمود و گفت؛ آقاجان دكترها جوابم دادهاند و گفتهاند هیچ راهی برای
بهبودی وجود ندارد، اگر ممكن است دعایی بفرمایید، آقا كمی تأمل كرده، آنگاه
فرمودند: شما كه در جوار حضرت رضا (علیهالسلام) هستید، چرا نزد من آمدهاید؟ مگر من
چه كاره هستم، به حضرت رجوع كنید و شفایتان را از ایشان بخواهید، آقا رئوف
هستند، شما را شفا میدهند اما چون شما تا اینجا آمدهاید از همین جا به حرم
بروید و عرض حال كنید، من هم از حضرت شفای شما را طلب میكنم و اصلاً ناراحت
نباشید زیرا نزد حضرت هستید.
سپس آن زن رفت و ایشان توسلی پیدا كردند، روز بعد به من فرمودند: آقا سیدجلال
میدانید چه شدهاست؟
عرض كردم خیر آقا جان.
گفتند:
حضرت عنایت كردند و خانمی را كه دیروز به اینجا آمده بود شفا دادند.
اكنون شما به محل سكونت او بروید و بگویید: حضرت شما را شفا دادند و دیگر هیچ
احتیاجی به عمل جراحی ندارید.
به آقا عرض كردم مسئله چیست؟ شما كه دیروز آن زن را رد كردید.
فرمودند: اینها باید بدانند كه ما از حضرت میخواهیم آنها را شفا دهند و
هیچكاره هستیم، این حضرت هستند كه آنها را شفا میدهند، مردم باید متوجه ائمه
اطهار (علهیم السلام) باشند و بدانند كه تمام امور عالم به دست آن بزرگواران
است.
 جواز دل شكستن
جناب حاج فتحعلی تعریف كردند:
یك روز آقای دكتر ... نزد آقای مجتهدی آمده و گفت: آقا جان یك باب مغازه دارم
كه آن را اجاره دادهام، اما موجر چند ماهی است كه از پرداخت اجاره آن
خودداری كرده و میگوید استطاعت پرداخت مال الإجاره را ندارم، اجازه می دهید
علیه او اقدام كنم؟
آقا سكوت كرده و حرفی نزدند، روز بعد كه آقای دكتر میخواست خدمت ایشان برسد
به او اجازه ورود ندادند، و تا مدت یك هفته آقای دكتر میآمد ولی آقا او را
نمیپذیرفتند. وقتی علت آن را از ایشان سؤال كردم، فرمودند: بیست سال در بیابانها رفته و خانه به دوش صحراها بودیم تا مبادا دل كسی را
بشكنیم و به كسی آزار برسانیم اكنون ایشان آمده است از ما جواز دل شكستن
بگیرد.
مهربانی با مادر
جناب آقای میرزا هاشمزاده نقل كردند:
زمانی كه آقای مجتهدی در یكی از اتاقهای باغ رضوان مشهد بسر میبردند، یك روز
صبح كه صبحانه تهیه كرده بودند، جوانی را همراه خود به آنجا آوردند و سه نفری
صبحانه خوردیم، بعد از صرف صبحانه هنگامی كه آقا تشریف بردند، از آن جوان
سؤال كردم، شما چگونه با آقا آشنا شدید و چه كار داشتید؟
گفت من بیكار بودم و
فكر كردم این آقا در اینجا مشغول كار میباشند، لذا از ایشان خواستم كاری به
من بدهند تا مشغول آن شوم، هنگامی كه این درخواست را نمودم به من فرمودند: شما با مادرتان قهر كرده و به اینجا آمدهاید، مگر صدای گریه او را
نمیشنوید؟
همینكه این مطلب را فرمودند، دركمال تعجب صدای گریه مادرم را
شنیدم و بسیار متأثر و متأسف شدم! سپس فرمودند: در جیب خود سه تومان پول
داری، این مبلغ را هم بگیر و بعد از صرف صبحانه به نزد مادرت برو و با او
مهربانی كن و دیگر او را ناراحت نكن كه خسرالدنیا و الآخره خواهی شد.
 تولی و تبری
جناب آقای بیگدلی نقل میكردند:
آقای مجیدی كه یكی از نوكران و خدمتگذاران به ساحت مقدسه بیبی دو عالم حضرت
زهرا (علیها السلام) بودند، در ایام عیدالزهراء مراسم جشن و سرور ترتیب
میداده و با انجام كارهای ملیح و حركات شیرین مردم را به خنده در میآوردند
و در آن ایام كسی به غیر از ایشان مراسمی برگزار نمیكرد.
روزی به آقای مجتهدی عرض كردم، آقای مجیدی كه هر سال مراسم عیدالزهراء برپا
میكردند امسال از برگزاری آن صرف نظر كرده، اما در عالم رؤیا به زیارت حضرت
زهراء (علیهالسلام) مشرف شده و بیبی به ایشان دستور میفرمایند كه مراسم را
برپا كند، هنگامی كه این مطلب را به آقا عرض كردم، فرمودند: آقای مجیدی را
نزد من بیاورید، میخواهم ایشان را ببینم.
وقتی كه پیغام آقای مجتهدی را به آقای مجیدی رساندم، با ذوق و شوق تمام خدمت
آقا رسید و هنگام ورود مقابل ایشان از خود حركاتی نشان داد كه موجب خندیدن و
مسرور گشتن آقا گردید، سپس آقای مجتهدی مبلغ بیست تومان كه در آن موقع مبلغ
قابل توجهی بود به آقای مجیدی داده و فرمودند: این پول حواله حضرت است بگیرید
و هیچگاه دست از ارادت و خدمتگذاری برندارید و در جهت برگزاری مراسم
عیدالزهراء بسیار تأكید فرمودند
در این هنگام آقای مجیدی شروع به گریه كرده
و به من گفت آقای مجتهدی از كجا میدانستند كه من مبلغ بیست تومان قرض دارم؟!
امروز قبل از اینكه به منزل آقا بیایم به حرم حضرت معصومه (علیهاالسلام)
مشرف شده و عرض كردم مبلغ بیست تومان بدهكار میباشم و آبرویم در خطر است و
از این موضوع غیر از من و بیبی هیچكس خبر نداشت، اكنون متحیرم كه چگونه آقای
مجتهدی از این مطلب باخبر شدهاند؟!
آقای بیگدلی میگفتند: به آقای مجیدی گفتم: آقای مجتهدی دائماً با حضرت ائمه
(علیهمالسلام) در ارتباط هستند.
 زیارت به نیابت مادر
جناب آقای یزدان پناه تعریف كردند:
چندین سال قبل كه میخواستم به پابوس حضرت رضا (علیه الاف التحیه و الثناء)
مشرف شوم جهت خداحافظی نزد مادرم رفته و به ایشان گفتم: قصد زیارت حضرت رضا
(علیهالسلام) را دارم چه چیزی دوست دارید برای شما سوغات آورم؟
مادرم
گفتند: چیزی جز سلامتی تو را نمیخواهم اما وقتی مشرف شدی یك زیارت به نیابت
من بجا آور. بنده هم قبول نموده و به مشهد مقدس رفتم و پس از زیارت حضرت رضا
(علیهالسلام) خدمت آقای مجتهدی رسیدم، در آنجا به ایشان عرض كردم: آقاجان
توجهی كنید تا حضرت علی بن موسی الرضا (علیهالسلام) عنایتی فرمایند و گشایشی
در كارهایم حاصل شود.
ایشان نگاهی به من كرده و فرمودند: به یاد دارید وقتی میخواستید به مشهد بیایید، مادرتان چه گفت؟
عرض كردم: خیر آقاجان چه گفت؟
فرمودند: وقتی شما جهت خداحافظی نزد مادرتان رفتید و گفتید چه چیزی برایتان
به سوغات آورم. گفتند: من سلامتی تو را میخواهم ولی یك زیارت به نیابت من
بجا آور. شما سه روز است به مشهد آمدهاید ولی زیارتی كه به نیابت مادرتان
قبول نمودید را انجام ندادهاید. این زیارت برای ایشان نوشته شده است و انجام
آن بر عهده شما میباشد و گشایش كار شما به انجام فرمان مادر میباشد.
آقای یزدان پناه میگفتند: اتفاقاً آن روز مصادف بود با روز شهادت حضرت رضا
(علیهالسلام) و من در آن روز حضرت را به نیابت مادرم زیارت كردم و پس از آن
مشكلات من یكی پس از دیگری حل شد.
|