|
عطر و نور اختصاصی اهل بیت (علیهم السلام )
استاد مجاهدی نقل می کنند :
جناب مجتهدی گاهی در اثنای ملاقاتها برای ایجاد اطمینان قلبی در دوستان و
حاضران ، گاهی پرده از راز سیادت شان بر میداشتند و مثلاً میفرمودند كه:
در شما نور حضرت سجاد (علیه السلام) دیده میشود، و یا این كه شما سیادت خود
را از حضرت جواد الائمه (علیه السلام) گرفتهاید
و این مسأله غالباً در مورد
اشخاصی پیش میآمد كه اولین بار به ملاقات آن مرد خدا نایل آمده بودند. برای
نمونه حتی یك مورد دیده و شنیده نشد كه ایشان در امر سیادت اشخاص و این كه
نسب آنان به كدام یك از حضرات معصومین (علیهم السلام) منتهی میگردد، اشتباه
كرده باشند كه بسیار عجیب به نظر میرسید.
روزی از ایشان سئوال كردم:
سیادت اشخاص را از كجا تشخیص میدهید؟ فرمودند:
هر یك از حضرات معصومین (علیهم السلام) عطر و نوری اختصاصی دارند كه رایحه و
پرتوی از آنها به اعقاب این بزرگواران منتقل میگردد و تشخیص این امر برای
كسانی كه با جلوات نوری این ذوات مقدس آشنایی دارند، كار دشواری نیست.

نام آقا امام حسین (علیه السلام) محك ایمان است!
آقای حسنی طباطبایی نقل كردند:
صبح یكی از روزهای ماه محرم پس از تشرف به حرم مطهر كریمه اهل بیت حضرت
معصومه (علیها السلام) به قصد زیارت آقای مجتهدی حركت كردم. در زدم، كسی
در را باز كرد و گفت:
حمید آقا! آقای مجتهدی منتظر شما هستند تا صبحانه را به اتفاق شما صرف كنند!
به خدمت ایشان شرفیاب شدم، سفره صبحانه پهن بود.
فرمودند:
صبحانه را بایستی با شما صرف میكردیم! خوش آمدید، بفرمایید!
در كنار آقای مجتهدی، كتاب گنجینه الاسرار مرحوم عمان سامانی ، قرار
داشت. ایشان ضمن صرف صبحانه، اشارهای به آن كتاب كردند و گفتند:
آقاجان! عمان سامانی در میان مرثیه سرایان حسینی مقام و منزلت ویژهای دارد و
بعد فرمودند:
اصلاً دستگاه حضرت اباعبدالله (علیه السلام) یك دستگاه عجیبی است! نام مبارك
ایشان هم خیلی بزرگ است. در نام مقدس «حسین (علیهالسلام)» اسرار عجیبی نهفته
است.
و پس از چند لحظه تأمل، فرمودند:
هر كس كه نام آقا امام حسین (علیه السلام) را بشنود از میزان انقلاب خاطری كه
پیدا میكند پایه ایمانش را میتوان فهمید. كسانی كه نام این بزرگوار را میشنوند
و تغییر حالی در خود نمیبینند باید جداً نگران ایمان خود باشند!
نام آقا امام حسین (علیه السلام) محك ایمان است.

شدت محبت به اهل بیت و اطاعت از دستورات ائمه ( علیهم السلام )
جناب مجاهدی از خاطرات سفر خود به مشهد نقل کردند :
در یكی از سفرهای خود به مشهد مقدس پس از عتبه بوسی ثامن الائمه
علی بن موسی الرضا – علیه آلاف التحیه و الثنا – و در خواست توفیق ملاقات
با آن مرد خدا از پیشگاه حضرت، به طرف خانه آقای مجتهدی رهسپار شدم.
ایشان در آن موقع، در یكی از كوچههای فرعی خیابان سمرقند مشهد سكونت داشتند
و من از قم برای آن مرد خدا چند مجلد كتاب كه مورد علاقه ایشان بود به همراه
برده بودم و آن روز به هنگام عزیمت برای دیدارشان، آنها را نیز با خودم
برداشتم.
زنگ در را به صدا درآوردم. جناب آقای مجتهدزاده از دوستان یكرنگ و همدل و
ديرینه آن مرد خدا در را باز كردند و پس از سلام و احوالپرسی به گونهای كه
رنجشی در من پیدا نشود، گفتند:
چون آقا حالشان مساعد نیست، استراحت كردهاند و هیچ كس را نمیپذیرند! این
اولین بار بود كه پس از آشنایی با آقای مجتهدی با در بسته رو به رو میشدم!
به ناچار خداحافظی كردم و برگشتم.
فردای آن روز مجدداً به دیدار آن مرد خدا رفتم ولی باز همان پاسخ دیروز را
شنیدم! برای لحظاتی، پریشان خاطری عجیبی به سراغم آمد و در راه بازگشت به هتل
محل اقامت، اعمال دیروز و امروز خود را دقیقاً مرور كردم تا ببینم در این سفر
چه اشتباهی را مرتكب شدهام كه به دیدار آقای مجتهدی موفق نمیشدم؟!
هر
چه فكر كردم، راه به جایی نبردم! به همین جهت دچار قبض روحی عجیبی شدم و در
آن لحظات، شرایط روحی بسیار دشواری را در فراق آن مرد خدا تجربه میكردم.
بار سوم كه خواستم به سراغ آقای مجتهدی بروم، تصمیم گرفتم نامهای به ایشان
بنویسم و مراتب دلتنگی خود را اظهار كنم.
به خاطر دارم نامهای كه نوشتم بسیار كوتاه و در عین حال گویا بود. مطالب
نامه را هنوز به یاد دارم:
بسمه تعالی
حضرت آقای مجتهدی!
با سلام و تجدید مراتب مودت و ارادت، این سومین بار است كه شرفیاب میشوم ولی
توفیق دیدار حاصل نمیشود. علت آن را نمیدانم! ولی این قدر میدانم كه از
ناحیه مخلص، قصوری سر نزده است تا مستحق این بی مهری باشم! با دو بیت از لسان
الغیب حافظ شیرازی نامه را به پایان میبرم و شما را به خدا میسپارم، خاطره
تلخ این سفر را هرگز فراموش نخواهم كرد:
به حاجب در خلوت سرای خویش بگو
فلان ز گوشه نشینان خاص در گه ماست!
چو پردهدار به شمشیری میزند همه را كسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند!
والسلام، ارداتمند:
محمدعلی مجاهدی (پروانه)
نامه را درون پاكت پلاستیكی كتابها گذاشتم و تصمیم گرفتم كه اگر این بار هم
با در بسته رو به رو گردم، پاكت محتوی نامه و كتابها را به آقای مجتهدزاده
تحویل دهم تا در اختیار آقای مجتهدی بگذارند!
به محض این كه زنگ در را به صدا درآوردم، آقای مجتهدزاده با حالت غمگین و
افسرده به من گفتند:
هنوز نیاز به استراحت دارند و كسی را نمیپذیرند! من از شما شرمندهام!
پاكتی را كه به همراه داشتم، به ایشان دادم و گفتم:
از طرف من با آقای مجتهدی خداحافظی كنید و این امانتیها را به ایشان
برسانید.
قبض روحی من دیگر حد و حصری نداشت. به هنگام بازگشت، مستقیماً به حرم حضرت
مشرف شدم و عقده دل را گشودم و به آن امام رئوف عرض كردم:
هر بار كه توفیق زیارت مرقد نورانی شما را پیدا میكردم شرط قبولی زیارت خود
را ملاقات این مرد خدا قرار میدادم، ولی در این سفر بر خلاف همیشه با دلی
آكنده از ملال و حسرت به قم باز میگردم و فكر میكنم كه زیارت این بار من
مورد قبول شما واقع نشده است. این خسران را چگونه باید باور كنم؟!
از حرم بیرون آمدم و با این كه ساعتی از ظهر میگذشت و بسیار گرسنه بودم،
بدون خوردن غذا به اتاقی كه در هتل داشتم رفتم و روی تخت دراز
کشيدم.
محرومیت این سه روزه مرا از پای درآورده بود .
تصمیم گرفتم كه فوراً به قم باز گردم . به هر حال، ساعتی در كشمكش بودم كه از
دفتر هتل به اتاق من زنگ زدند كه آقای مجتهدزاده آمدهاند و میخواهند شما را
ببینند! دریافتم كه فرجی شده و صبر سه روزه من كار خود را كرده است:
گفتم:
ایشان را راهنمایی كنید!
آقای مجتهدزاده به محض ورود به اتاق گفت:
فلانی! لباس بپوشید برویم، آقا منتظر است!
و هنگامی كه درنگ مرا دید، گفت:
خود كرده را تدبیر نیست! شما مگر نمیخواستید آقای مجتهدی را ببینید؟!
بفرمایید برویم! آقا نمیخواستند شما ناراحت بشوید!
گفتم: چه كسی به شما گفت كه من در این هتل اتاق گرفتهام؟!
گفت:
آقا فرمودند:
فلانی، گلایه ما را به امام رضا (علیه السلام) كردهاست! همین
الان بروید و ایشان را بیاورید و بعد نام و نشانی این هتل را به من دادند!
هنگامی كه در معیت آقای مجتهدزاده به خدمت آن مرد خدا شرفیاب شدم، صحنهای را
دیدم كه هرگز تصور آن را نمیكردم!
حضرت آقای مجتهدی در رختخواب دراز كشیده
بودند و آن جمال جمیل و صورت زیبا در اثر سكته مغزی به شكل عجیبی در آمده و
وضع ظاهری صورت ایشان به كلی به هم ریخته بود به طوری كه نگاه خود را به نقطه
دیگری معطوف كردم!
در آن لحظه آرزویم این بود كه كاش آقای مجتهدی را به این
وضع ندیده بودم!
ایشان، در حالی كه به سختی قادر به حرف زدن بودند و كلمات را نمیتوانستند به
درستی ادا كنند، فرمودند:
آقاجان، نمیخواستم شما من را در این حالت ببینید، چون میدانستم كه روحاً
متألم خواهید شد، ولی وقتی گلایه مرا با حضرت در میان گذاشتید، ناچار شدم كه
دنبال شما بفرستم!
و پس از گذشت لحظاتی، فرمودند:
اصلاً ناراحت نباشید این دوره نقاهت كوتاه است!
از آقای مجتهدزاده پرسیدم:
چند روز است كه ايشان ملازم بسترند؟ و این حادثه چگونه اتفاق افتاده است؟! گفت:
پنج روز پیش به آقا اطلاع میدهند سید جوانی كه در همين كوچه زندگی میكند،
مدتی است به خاطر سكته مغزی فلج شده و قادر به حركت نیست و از نظر مالی چنان
در مضیقه قرار گرفته كه همسرش با او ناسازگاری میكند و به وضع كودكان خود
نمیرسد.
هنگامی كه آقای مجتهدی به عیادت او میروند، از مشاهده
زندگی آشفته و فقیرانه او متأثر میشوند و میگویند:
نمیتوانم نگاه معصومانه و ملتمسانه این كودكان را تحمل كنم، و بلافاصله دست
به دامان مولا میشوند و شفای آن سید جوان را تقاضا میكنند.
بعدها آقای مجتهدی برای من تعریف كردند:
وقتی كه برای شفای عاجل آن جوان به مولا علی (علیه السلام) متوسل شدم، به من
فهماندند كه باید از خود مایه بگذارم! به حضرت عرض كردم:
بابی انت و امی یا سیدی! در پیشگاه شما، جان چه ارزشی دارد؟! این جوان از
ذراری شماست و من نمیتوانم او را در این وضعیت مشاهده كنم. اگر با اهدای
سلامتی من، مشكل او حل میشود، از جان و دل پذیرای این بلا هستم!
هنگامی كه آقای مجتهدی به طرف خانه خود حركت میكنند به هنگام بازكردن
در، دچار سكته مغزی میشوند و آن سید جوان در نهایت ناامیدی سلامتی خود را
دوباره به دست میآورد!
این حادثه عجیب، آن روزها ورد زبان همسایگان و اهالی محل شده بود و در همه جا
از شفای معجزه آسای آن جوان صحبت میكردند، ولی نمیدانستند كه آن مرد خدا با
گذشتن از سلامتی خود موجبات شفای او را فراهم آوردهاست!
پس از گذشت مدت كوتاهی، آقای مجتهدی سلامتی خود را باز یافتند و از آن
پس با عزمی راسختر از همیشه، در راه گره گشایی از كار بندگان خدا گام بر میداشتند.

شعر عنایتی « كد » دارد !
از جمله خاطرات جناب مجاهدی است که :
بعد از ظهر روز نوزدهم ماه صفر چند سال پیش در قم توفیق دیدار آقای
مجتهدی را پیدا كردم. هنگام ورود به اتاق، مشاهده كردم كه بر روی تخت در حالی
كه دست خود را به نشانه احترام بر روی سینه گذاشتهاند، چشمان اشك آلودشان را
به نقطهای از اتاق دوختهاند و قراین نشان میداد كه پیش از ورود من به اتاق
توسلاتی داشتهاند.
آرام در كنار در ورودی اتاق نشستم و به تماشای آن صحنه شور آفرین پرداختم.
حدود یك ربع ساعت گذشت تا آن مرد خدا به تدریج حالت طبیعی خود را باز یافت.
پرسیدند:
شما نور خاصی را مشاهده نكردید؟
عرض كردم:
خیر! ولی عطر خاصی را برای چند لحظهای استشمام كردم.
آن مرد خدا در حالی كه میگریستند، فرمودند:
دلم خیلی گرفته بود به بیبی زینب (علیها السلام) متوسل شدم، ناگهان در گوشهای
از اتاق آشكارا در هالهای از نور جلوه كردند. لباس تعزیت بر تن داشتند و سرا
پا سیاه پوش بودند. هیبت ایشان، هیبت علوی بود. خواستم عرض تسلیت كنم ولی
گریه امانم نداد!
بیبی فرمودند:
دوست دارم فردا كه اربعین شهادت حسینی است در این جا مراسم عزاداری اقامه
گردد و مرثیه جدیدی خوانده شود. مرثیهای كه صحنه غروب روز عاشورا را تجسم
كند.
عرض كردم:
بیبی جان! این مرثیه را چه كسی باید منظوم كند؟
در حالی كه بیبی زینب (علیها السلام) به شما اشاره میكردند به من امر
فرمودند تا صحنه غروب روز عاشورا و صحنه وداع شان را با پیكر پاره پاره و
غرقه به خون سالار شهیدان را به گونهای كه نشانم دادهاند، برای شما بازگو
كنم. سپس « كد» مرثیه جدید را به من یاد آور شدند و فرمودند كه این مرثیه
جدید دارای چه نشانهای است؟ شما امشب این مرثیه را بسازید و فردا صبح به من
لطف كنید تا ببینم نشانهای را كه فرمودهاند، دارد یا نه!
بعد، آقای مجتهدی حدود یك ساعت آن دو صحنه تكان دهنده را برای من تعریف
كردند و در اثنای مجسم كردن آن دو صحنه به سختی میگریستند و گاهی رشته كلام
شان پاره میشد و هنگامی كه آرام میگرفتند، مطلب را ادامه میدادند.
از خدمت ایشان مرخص شدم و به خانه آمدم. نزدیكی نیمههای شب، غمی بزرگ بر
وجودم مستولی شد و انقلاب خاطر عجیبی پیدا كردم. به كتابخانه شخصیام رفتم و
مطلبی را كه آقای مجتهدی برایم شرح داده بودند، دقیقاً مرور كردم و پس
از دقایقی بعد، این مرثیه منظوم بر زبانم جاری شد:
هان! غروب روز عاشوراستی كربلا پر شور و پر غوغاستی
قتلگاه از خون هفتاد و دو تن موج زن چون لجه دریاستی
كشتی بشكسته آل رسول
غرقه در دریای بی پهناستي
...
فردای آن روز، صبح زود پس از زیارت مرقد نورانی كریمه اهل بیت (علیها السلام)
و تشكر از عنایت آن حضرت و بیبی زینب – سلام الله علیهما – رهسپار منزل حضرت
آقای مجتهدی شدم. هنگامی كه به حضورشان رسیدم، پرسیدند:
مرثیه را به همراه آوردهاید؟!
عرض كردم: بله
فرمودند:
مرحمت كنید تا آن را ببینم!
تا آن هنگام سابقه نداشت كه ایشان این گونه اشعار را از من طلب كنند و فقط
میفرمودند:
بخوانید! ولی این بار ظاهراً قضیه فرق میكرد.
وقتی كه شعر را به ایشان دادم، دیدم با انگشت خود سرگرم شمردن ابیات آن
هستند! سپس با لبخندی حالكی از رضایت خاطر به من فرمودند:
آقا جان! مبارك است، شعر شما نشانهای را كه بیبی زینب (علیها السلام) به من
فرمودند، دارد!
عرض كردم:
اگر صلاح میدانید، برای مزید اطمینان قلبی من آن را اشاره بفرمایید.
گفتند:
به من فرموده بودند كه این مرثیه به نشانه اربعین باید چهل بیت داشته باشد و
حالا كه ابیات شعر شما را شمردم دیدم درست چهل بیت است!
آقاجان! شعری كه عنایتی باشد «كد» دارد! و «كد» شعر شما عدد (40) بود!
من كه سراینده این مرثیه بودم، تعداد ابیات آن را نمیدانستم! بعد كه ابیات را
شمردم دیدم كه ناخودآگاه آن را در چهل بیت سرودهام! شعفی كه باطناً از این
جهت نصیب من شد، روزها ادامه داشت.
پس از گذشت ساعتی كه در خدمت آن مرد خدا بودم، تنی چند از ذاكران و دوستداران
آل الله آمدند و ایشان شعر مرا به یكی از آنها داده و گفتند:
مرثیه امروز ما، همین شعراست! آن را با لحنی حزن
انگیز بخوانید.

علاقه دوستان اهل بیت به موت !
آقای مجاهدی از ایام اقامت جناب مجتهدی در قم نقل می کنند :
آقای دكترموسوی پزشك متخصص بیماریهای گوش و حلق و بینی و از دوستان صمیمی آن
مرد خدا بودند و از جان و دل به ایشان عشق میورزیدند.
آن روز بعد از ظهر من و مرحوم حاج حسین مصطفوی كتابفروش در خدمت آن مرد
خدا بودیم. ساعتی گذشت و ایشان فرمودند:
نیاز به استراحت دارم و بعد به اتاق مجاور رفتند تا استراحت كنند.
من و مرحوم مصطفوی خاطرههایی را كه با آقای مجتهدی داشتیم، مرور میكردیم
و منتظر بیدار شدن آن ولی خدا بوديم. حدود سه ساعت گذشت ولی خبری نشد!
مرحوم مصطفوی به سراغ ایشان رفتند و پس از گذشت چند دقیقهای برگشتند و
گفتند:
هر چه صدا كردم بیدار نشدند! من نگران حال ایشان هستم، باید دكتر موسوی را
خبر كنیم!
گفتم:
شاید ناراحت شوند!
گفتند:
وضعیتی را كه من دیدم، عادی نیست و میترسم دیر شود!
... دكتر موسوی همین كه نبض آقای مجتهدی را كنترل كرد، به سختی منقلب شد
و گفت:
نبض آقا نمیزند! قلب ایشان حركت نمیكند! و سپس دست خود را زیر بدن ایشان
برده، گفت:
یا جدا! من آقای مجتهدی را از شما میخواهم و بعد با صدای بلند یك « یا علی»
گفتند به طوری كه دست و پای ایشان به لرزه در آمد.
مدتی گذشت و آقای مجتهدی كمكم چشمهای خود را گشودند و در حالی كه سعی
میكردند به آرامی از جای خود برخیزند، رو به آقای موسوی كرده، فرمودند:
از مولا خواسته بودم كه سیر برزخی من آغاز شود و مرا
از تنگنای این قفس خاكی رهایی بخشند ولی شما
نگذاشتید! و پس از چند لحظهای درنگ فرمودند: ما رفته بودیم ولی ما را به
خاطر شما باز گردانیدند!
 |